تبليغاتX
جلسات کتاب خوانی
 

روزنامه ی اعتماد  :

 

گفت وگو با بهمن شعله ور
بازيابي زمان گمشده

 

ورود «بهمن شعله ور» پس از چهل و دو سال به کشور، يکي از اتفاق هاي شعف انگيز اين روز هاي جامعه کوچک ادبي ايران است. «شعله ور» در نخستين سال هاي پس از بيست سالگي و پس از انتشار رمان ديگرگونه «سفر شب» در اواسط دهه چهل مجبور به ترک وطن شد يا به قول خودش فرار کرد. و امروز با موهاي سفيد، لبخندي بر لب و چشم هاي دقيق و کنجکاوي که از هيچ ويژگي يي نمي گذرد، به وطن باز گشته است. در اين سفر، پنج هفته يي مي ماند و جالب است بدانيد که با شور جوانانه يي اين مدت را زندگي کرده است. سفر هاي کوتاه، حضور در مراسم جوايز ادبي و استقبال از گپ و گفت و آشنايي با آدم هاي جديد و... نشانه هايي از جنس لحظه لحظه زندگي کردن «شعله ور» در اين روزها است. البته نوشتن مقاله در مورد شخصيت هاي ادبي و ادبيات براي نشريات، انجام ترجمه فارسي رمان «بي لنگر» خودش از زبان انگليسي و ديدار با اهالي ادبيات سال هاي دور را هم به اين سيستم زندگي اضافه کنيد. شعله ور «از شاگردان» جلال آل احمد «بوده و به قول خودش در محضر نيما» هم زانو زده است. شايد به خاطر همين هم نفسي هاست که حالا شيوه زندگي اين مرد، اين قدر براي ما متفاوت است. «شعله ور» از نسل آدم هاي خستگي ناپذيري است که بسيار جدي زندگي مي کنند. پيش از اين گفت وگو هايي در باره زندگي و رمان «سفر شب» شعله ور با وي انجام شده است. در اين گفت وگو قصد داشتيم تا با وي بررسي و کند و کاوي در فضاي سال هاي دور ادبيات کشور داشته باشيم و مثل هميشه اطلاعات چندسويه و ذهن منشوري «شعله ور» در اين وادي هم نگاه ويژه خودش را داشت که در پي مي آيد.

 

گروه فرهنگي،اميرحسين خورشيدفر؛پس از غيبتي چهل و چند ساله، بهمن شعله ور در زمانه يي به ايران بازگشت که گرايش داستان نويسان و منتقدان جوان به بازخواني و شناخت آثار ادبي مهجور دهه هاي گذشته آشکار است. هرچند نمي توان ميل رمانتيک شوريدن در برابر روايت هاي کلان را در اين گرايش ناديده گرفت اما نشانه هاي پويايي و نوجويي در ادبيات دهه چهل بسيارند و يکي از برجسته ترين شان بي ترديد « سفرشب» بهمن شعله ور است. اين همه باعث شد بازگشت اين نويسنده عملاً فضاي ادبي يک ماه گذشته ايران را -که اتفاقاً پرحادثه بود- تحت الشعاع خود قرار دهد. بازگشت شعله ور فرصت مغتنمي بود براي بازگويي خاطرات سال ها و چهره هايي که دوستداران ادبيات کنجکاوشان هستند. اما قطع ارتباط کامل شعله ور با جامعه ادبي داخل کشور، بعد از خروج از ايران بسياري از سوال هايي را که با اشتياق فراوان پرسيده شده بود بي پاسخ گذاشت. سايه غيبت چهل ساله با شعله ور همراه است و شايد به همين خاطر است که اظهار نظرهايش درباره فضاي اجتماعي ايران شگفت انگيز به نظر مي رسد. آنچه در اين مجال کوتاه به نظر مي رسد آن است که بر اثر تجربه هاي يک سر متفاوت زندگي شعله ور، مشخص کردن جايگاه او در ادبيات داستاني ايران اصلاً آسان نيست و نمي توان به معيارهاي زيبايي شناختي هم دل بست. اين تفاوت وقتي به چشم آمد که در يک جمع ادبي بهمن شعله ور و محمود دولت آبادي- که در چهار دهه گذشته همواره در متن جامعه ادبي و اجتماعي ايران حضور داشته- در کنار هم نشستند و ناخواسته مقايسه يي در ذهن پيش آمد که طرحش به مجال بيشتري نياز دارد. در اين گفت وگو به زواياي ديگري از فضاي فرهنگي و اجتماعي دهه چهل و تاثير جنبش هاي فکري غربي بر اين فضا پرداخته شده. شايد پاسخ سوال هاي ديگر را بايد در خواندن آثار تازه او جست وجو کرد.

مريم منصوري


- بعد از خفقان دهه 30، در دهه 40 گشايشي در فضاي ادبي و هنري ما شکل مي گيرد. جنگ اصفهان، مجله انديشه و هنر، طرفه، بازار ادب و هنر رشت، جنگ ادب و هنر جنوب و... نوشتن «سفر شب» يک سال پيش از وقايع مه 1968 تمام مي شود. اتفاق اصلي رمان «کريستين و کيد» گلشيري در سال 1347، مقارن با 1968 مي افتد...

من تنها چيزي که از هوشنگ گلشيري خوانده ام، رمان شازده احتجاب است که ده پانزده سال پس از نوشتن «سفر شب» خواندم، بعد از آن که با او در سفرش به امريکا آشنا شدم. اين داستاني را که شما مي گوييد را اصلاً نمي شناسم.

- از «فرسي» چطور؟ «شب يک، شب دو» را نخوانده ايد؟

تنها کتابي که از فرسي مي شناسم مجموعه داستان «زير دندان سگ» است که سال ها پيش يا خريدم يا خودش بهم داد و وقتي از ايران فرار کردم بين کتاب هايم در اينجا ماند. فکر نمي کنم هيچ وقت فرصت خواندنش را پيدا کردم.

- چرا؟

وقت نکردم. براي اينکه هنگامي که از ايران رفتم، بسيار گرفتار بودم. دوباره تمام کردن دانشکده طب در امريکا، گرفتن دکترايم در ادبيات و فلسفه و مشتي مدارک ديگر، گرفتن تخصصم در روانپزشکي، تدريس دانشگاهي، فعاليت هاي سياسي، نوشتن چندين کتاب به زبان انگليسي، فراگرفتن و تکميل زبان هاي رمانس (اسپانيايي، ايتاليايي و فرانسه) و ترجمه برخي از کارهايم به اين زبان ها و غيره و غيره. به همين دليل از هنگامي که به امريکا رفتم، به غير از کتاب هاي افرادي که با آنها ارتباط شخصي داشتم و آثارشان را براي من مي فرستادند، کتاب ديگران را نخوانده ام. «سووشون» سيمين دانشور و «جزيره سرگرداني» و يک کتاب ديگر او را خواندم. از من خواسته بودند چيزي درباره سيمين و داستان نويسان زن ايراني بنويسم. من مشتاقانه اين خواهش را پذيرفتم، به خصوص به خاطر ارادت زيادي که به جلال آل احمد و خانم دانشور داشتم. از خواندن «سووشون» لذت بردم ولي خواندن «جزيره سرگرداني» سخت مايوسم کرد. اگر درست يادم باشد سيمين با «دختر نارنج و ترنجش» و دو دوست پسرش که گويي بنا بود نمايشگر يک جوان مجاهد و يک جوان فدايي باشند، کاريکاتور ساده لوحانه يي از يک داستان سياسي-اجتماعي ارائه کرده بود. پس از خواندن «جزيره سرگرداني» تصميم گرفتم چيزي ننويسم، چون نمي خواستم نقدي منفي راجع به سيمين دانشور بنويسم.

کتاب هاي « تقي مدرسي» را مي خواندم، براي اينکه دوست نزديکم بود و اين کتاب ها را به زبان انگليسي مي نوشت، يعني به فارسي مي نوشت و به کمک کسي ديگر به انگليسي چاپ مي کرد.

اما دليل ديگري که موجب عدم آشنايي من با آثار نويسندگان ايراني شد اين است که وقتي من از ايران رفتم تمام کتابخانه فارسي ام پشت سرم ماند و نتوانستم کتاب هايم را هم ببرم و آنها از بين رفتند.

تنها يک چمدان کتاب با خودم بردم.در سال 1344 با وجود اينکه با گذرنامه سياسي دولت ايران مي رفتم، در فرودگاه مهرآباد وقتي که در چمدان را باز کردند، مامور سازمان امنيت مي ترسيد اجازه دهد که چمداني از کتاب از کشور خارج شود. در آن زمان کتاب خطرناک ترين چيز براي خروج و ورود از / به مملکت بود.

از من پرسيد «آقاي دکتر ، اين کتاب ها چيه ؟»

گفتم «کتاب هاي ادبيه ،»

گفت «اجازه بدهيد بنويسم کتاب هاي درسي،» يعني آن کتاب ها هم با عنوان کتاب هاي درسي خارج شد و تنها کتاب هايي بود که من با خودم از ايران بردم و اغلبش هم کتاب هاي انگليسي بود. در امريکا قصد داشتم يک «تاريخ سياسي و اجتماعي ادبيات جديد ايران» بنويسم. در حدود پانصد تا ششصد کتاب را به اين منظور کنار گذاشته بودم که قصد داشتم با خودم ببرم و بخوانم. بعد نتوانستم آنها را با خودم ببرم و تا مدتي معلوم نبود که بر مي گردم يا نه، آنها در خانه مادرم ماندند تا اينکه او هم خانه اش را فروخت و به امريکا آمد. کتاب ها از خانه مادرم به زيرزمين خانه خاله ام منتقل شد. زيرزمين را هم آب گرفت و همه کتاب ها ضايع شد. بالاخره او هم خانه اش را فروخت و به امريکا آمد و خلاصه اينکه همه کتاب ها ور پريدند و ديگر به دستم نرسيدند.

- به هر حال در بررسي جريان هاي ادبي ديگرگونه آن سال ها در ايران به چه ميزان وقايعي را که منجر به شورش هاي مه 1968 شد، دخيل مي دانيد؟ با توجه به اينکه هيچ اتفاق تاريخي و اجتماعي در لحظه نمي افتد و امواج اين اتفاق هم، همه دنيا را فرا گرفت.

بسياري از مجلاتي که شما اشاره کرديد، پيش از اين اتفاق منتشر مي شد. اما همزمان با آن جنگ ويتنام هم اتفاق افتاد که در تمام دنيا اثر گذاشت. نکته ديگر و يکي از ويژگي هاي زمان اين است که مردم ديکتاتوري و بدترين جنبه هاي آن را فراموش مي کنند. يعني اينکه وقتي مي گويم آل احمد به ما مي گفت که «اميد ما به شما جوان ها است. رضاشاه نسل ما را ترسانده بود» اشاره به اين داشت که نسل آنها به اصطلاح از شجاعت افتاده بودند. نسل آنها به طرز محسوسي درد و خفقان زمان رضاشاه را حس مي کردند. درد اختناق را. از ترس آن هنوز مي لرزيدند. ما ها فراموش کرده بوديم. هنگامي که کودتاي 28 مرداد اتفاق افتاد، من 12 ساله بودم. تازه من از سن خودم بسيار جلوتر بودم و مي دانستم که چه اتفاقاتي مي افتد. اغلب جوان هاي 12 ساله ديگر از آن اتفاقات بي خبر بودند. شکنجه هايي که در رمان «بي لنگر» روايت مي شود شکنجه هاي واقعي رژيم شاه است. داستان «جزني» ها است. داستان «وارطان» ارمني توده يي است که شايع بود که دست و پايش را اره کرده بودند و جسدش را در رود ارس انداخته بودند. و توده يي ها که افرادي در خود فرمانداري نظامي هم داشتند، رفتند اين جسد را از رودخانه گرفتند و عکس جسد را در روزنامه «مردم» که روزنامه مخفي حزب توده بود، چاپ کردند. يکي از صحنه هاي شکنجه کتاب «بي لنگر» از آنجا مي آيد. ولي ده، پانزده بيست سال بعد، در سال هايي که شما به آن اشاره مي کنيد، اغلب جوان ها هيچ خاطره يي از اتفاق 28 مرداد نداشتند. احتمالاً تعداد زيادي از آنها به طور محسوس - از طريق خانوادگي يا آشنايان شان - در جريان درد آن سال ها بودند. در آن زمان دولت شاه نگران «خرده انتقاد» هاي اجتماعي در مجلات ادبي نبود. بعد هم اگر يادتان باشد جنگ ها و مجله ها، برخلاف کتاب ها، بدون سانسور از پيش در مي آمدند. يعني ابتدا بايد منتشر مي شدند و يکي آنها را مي خواند و بعد نظر مي داد. و گاهي مدتي طول مي کشيد تا به اين نتيجه برسند که چيز بدي منتشر شده است. کتاب ها داستان ديگري داشتند و بايد از ابتدا مجوز مي گرفتند، که الان هم همين طور است. شماره هاي منتشر شده اغلب اين جنگ ها و مجله ها زياد نبود. «انديشه و هنر» را چه کسي در مي آورد ؟

- ناصر وثوقي،

«انديشه و هنر» تقريباً مجله نيروي سوم بود که در مقابل مجله «سخن» منتشر مي شد. «سخن» را «خانلري» منتشر مي کرد و به اصطلاح، مجله آکادمي بود. «خانلري» با ديکتاتوري کامل آن را اداره مي کرد و مطلقاً اجازه چپ و راست رفتن نمي داد. بعد ها در دوره يي به گمانم «نادر پور» و سپس «محمود کيانوش» سردبير سخن شدند . اينها افرادي بودند که از نظر «خانلري» و آکادمي، قابل قبول بودند. به عنوان مثال، شعر شاملو هرگز در سخن منتشر نمي شد. «انديشه و هنر» جوابي به سخن، از سوي روشنفکر هاي «نيروي سوم» بود. و به همين دليل «انديشه و هنر» مدت زيادي اجازه انتشار داشت. نمي دانم هر يک از اين جنگ هايي که شما نام مي بريد، چند شماره منتشر شد.

- شماره اول، جنگ اصفهان در تابستان 1342 منتشر مي شود و تا سال 1360 هم منتشر مي شود و در طول اين مدت، يازده شماره منتشر مي شود.

اصلاً قسمت نخست «سرزمين هرز» اليوت را يکي از اين جنگ ها منتشر کرد. يادم نيست کدام يک بود. گروهي بودند که اگر اشتباه نکنم جواني به نام «حسين رازي» در ميان آنها بود که «اخوان ثالث» به شوخي او را «نابغه خردسال» مي ناميد.

- پس بعد از آن سال هاي خفقان شديد، چطور جرياني از ادبيات فرماليسم شکل مي گيرد؟ من «سفر شب» را در جرگه ادبيات فرماليسم قرار مي دهم و اين جريان بسيار متفاوت است با جريان ادبي که از طرف افرادي نظير «علي اشرف درويشيان» و «دولت آبادي» و... تا سال ها بعد، ادامه مي يابد. چه اتفاقي در دهه 40 منجر به شکل گيري جريان نوگرا و فرماليسم ادبي مي شود ؟ در همين سال ها است که «ابوالحسن نجفي» در جنگ اصفهان نخستين مقالات را از «رولان بارت» و «آلن روب گري يه» به زبان فارسي منتشر مي کند. مقالات و نقد هاي «شميم بهار» در «انديشه و هنر»، ترجمه «سفر به انتهاي شب» سلين و حتي تاثير پذيري «جلال آل احمد» از آن، آثار فرم گراي «بهمن فرسي» و «عباس نعلبنديان» در آن سال ها و...

اين جريان خيلي ساده است. زماني زبان خارجه يي که به طور کلاسيک، مردم ايران مي خواندند، زبان فرانسه بود. تمام استادان دوره اول دانشکده طب دانشگاه تهران، از اروپا و اغلب هم از فرانسه آمده بودند. اغلب اينها از اشراف بودند. آدم هايي که پول داشتند تا فرزندان شان را به خارج بفرستند. تمام استادان ما در دانشکده طب، فرانسه مي دانستند و صحبت مي کردند. در وزارت خارجه هم، همه فرانسه صحبت مي کردند. ده، بيست سال بعد، اين زبان به زبان انگليسي تبديل شد. در وزارت خارجه، دانشگاه و... زبان انگليسي رايج بود. در دانشکده طب، کتاب هاي درسي يي که ما از استادان خودمان، از جمله «دکتر قريب» داشتيم، کتاب هايي بود که اينها، چهل سال پيش و با سطح پاييني از معيار هاي آکادميک نوشته شده بودند. وقتي کتاب «اطفال» قريب را مي خوانديد، کتاب خيلي مختصري بود. ما در دانشکده طب از روي کتاب هاي قطور انگليسي، اين مطالب را مي خوانديم و کتاب هاي فارسي به طرز احمقانه يي نارسا بود. و دانشجوهاي طب، مقدار زيادي زبان انگليسي آموخته بودند که در قبل نبود. در همين زمان دانشجويان زيادي به خارج مي رفتند و ادبيات و فلسفه و علوم انساني مي خواندند. بسياري از اين گروه زبان هاي خارجي مي دانستند و بسياري با مدارک عالي در ادبيات و فلسفه به ايران باز گشتند.

-شما يادگيري زبان هاي خارجي را در اين زمينه دخيل مي دانيد؟

بله، مقدار زيادش به همين خاطر است.

- جريان اگزيستانسياليسم را در اين زمينه دخيل نمي دانيد؟

جريان اگزيستانسياليسم تمام دنيا را فرا گرفته بود و به خصوص از طريق آشنايي با «سارتر» و «کامو» و ساير نويسندگان فرانسوي فوق العاده در ادبيات دنيا و ايران تاثير گذاشته بود. به عنوان مثال «آندره ژيد» تا حد زيادي روي نويسندگان ديگر دنيا تاثير گذاشته بود. در حالي که «سلين» که از «آندره ژيد» نويسنده برتري بود چنان تاثيري نگذاشته بود.

- چرا ؟

شايد يکي از دلايلش اين بود که در دوره جنگ جهاني دوم «سلين» متهم به همکاري با آلمان ها شده بود. دست کم چنين شايعه يي در باره تمايلات دست راستي «سلين» و شايد همکاري او با آلمان ها موجود بود. به هر حال «سلين» تا آن حد مطرح نشد. در حالي که «ژان پل سارتر» و «آلبر کامو» مطرح شدند. «ژان پل سارتر» متمايل به چپ بود و بعد از جنگ جهاني دوم که جريان هاي روشنفکري به چپ گرايش داشت ژان پل سارتر بسيار مطرح بود. «آلبر کامو» در حوزه ادبيات از «ژان پل سارتر» هم بيشتر مطرح شد، براي اينکه نويسنده بهتري بود. و با وجود اينکه «ژان پل سارتر» بحث اگزيستانسياليسم را به طرز بارزي در ادبيات فرانسه و دنيا شيوع داد، داستان هاي «کامو» فوق العاده دلگير و خواندني تر و ساده تر بود و به لحاظ ادبي بيشتر اثر کرد. به همين دليل هم ابتدا «آلبر کامو» جايزه نوبل را برد. در اين هنگام «سارتر»، کامو و جايزه نوبل را مسخره مي کرد و مي گفت؛ «او به همان چيزي که لياقتش را داشت، رسيد.» بعد که جايزه نوبل را به او هم دادند، اين جايزه را رد کرد. اين رد کردن انگار اعتراضي بود به برگزارکنندگان اين جايزه، که شما بايد اين جايزه را زودتر به من مي داديد و نه کسي که ادبياتش از من مشتق شده بود. اما تفکر اگزيستانسياليستي در آن سال ها، در تمام دنيا و منجمله در امريکا، رونق داشت.

- به اين ترتيب شکل گيري جريان هاي ادبي دهه 40 را در ايران، چطور ارزيابي مي کنيد ؟

باز هم مي گويم. من با ناداني از بسياري از چيز هايي که در ايران در آن دوره نوشته شده، صحبت مي کنم. من بسياري از اين آثار را نخوانده ام. ولي به طور کلي، رمان نو فرانسه در آن زمان در امريکا هم تاثير گذاشت مانند آثار «ناتالي ساروت» و «آلن روب گري يه». خود من اين نويسنده ها را در امريکا کشف کردم. فکر مي کنم «شازده احتجاب» گلشيري که تنها کاري است که من از اين نويسنده خوانده ام، از رمان نو فرانسه متاثر است. از نظر سينمايي هم تا آن زمان که من کودک بودم، «دکتر» هوشنگ کاووسي نظريه پرداز اين حوزه بود. بعد فرخ غفاري و ابراهيم گلستان و جلال مقدم و مهرجويي و فرمان آرا و ديگران که عنوان «دکتر» نداشتند فيلم و سينما را به طور جدي مطرح کردند. فکر مي کنم سينما در اين دوران تاثير زيادي روي ادبيات داشت. به عنوان مثال، «شازده احتجاب» گلشيري به ميزان زيادي سينمايي است. يا فيلم «گاو» بيش از تمام کارهاي ديگرش ساعدي را براي بسياري مطرح کرد.

در کل اين جريان را بايد از اين منظر نگاه کنيد که در اين نسل، ديگر تنها اشراف زادگان به خارج نمي روند. بلکه تعداد بي شماري از افراد به خارج از مرز هاي ايران مي روند. اين افراد به زبان هاي فرانسه يا انگليسي مسلط هستند. تعداد بسياري از اين افراد با دکتراي فلسفه و ادبيات به ايران باز مي گردند. اينها تاثيرگذار است. اين را مقايسه کنيد با کتاب هايي که ما در دانشکده طب مي خوانديم که مقدار زيادي پلي کپي بود که دکترهايي که از امريکا باز مي گشتند، از روي جديد ترين کتاب هاي امريکايي کپي مي کردند. آن تعداد از ما که سواد انگليسي داشتيم، خود کتاب ها را مي خوانديم و آنهايي که اين سواد را نداشتند، اين کتاب ها را در ترجمه مي خواندند. در ادبيات هم به همين صورت است. تعداد زيادي از افراد باز گشته اند که ديگر، ادبيات را از طريق آقاي دکتر «صورتگر» نمي شناسند. «شکسپير» را مي شناسند و... و نکته ديگر اينکه مردم و هنرمندان تا جايي که اجازه داشته باشند، شروع به انتقاد مي کنند و جنگ ها، چون بعد از چاپ درگير قضيه سانسور مي شدند، بهترين وسيله براي اين کار مي شدند. من هيچ وقت داستان کوتاه نمي نويسم و رمان را به خاطر ديد وسيعش مي پسندم. اما بسياري از افراد، براي نخستين بار آثارشان را در اين جنگ ها منتشر کردند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم دی 1386ساعت 15:29  توسط الهام کوشش  | 

 

دانلود کتاب

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 5:49  توسط الهام کوشش  | 

 

دانلود کتاب

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 5:47  توسط الهام کوشش  | 

        شازده احتجاب

                       به قلم هوشنگ گلشيري

 

  خلاصه داستان:

داستان، داستان خاطرات يكي از آخرين نوادگان سلسله قاجار بنام "شازده احتجاب" ميباشد كه در طي دو يا سه دقيقه در بستر مرگ او بازگو ميشود. تمامي داستان در ذهن شازده ميگذرد. خاطرات وي به صورت بسيار پراكنده از دوران بچگي، جواني و ميانسالي شازده كه اكنون براثر سل درحال مرگ است، مطرح ميشود. در كل اثر اتفاق چشمگيري نمي افتد جزاينكه تغيير مكرر "زاويه ديد" توجه بالايي رابراي خواندن اين اثر مي طلبد. در آخر داستان شازده ميميرد. ازشخصيت هاي ديگر اين داستان مي توان به "فخرالنسا" همسر شازده كه او نيز بر اثر بيماري سل ميميرد، "فخري" كارگر خانه شازده(كه شازده دائما شخصيت همسرش را دراوجستجو ميكند) كه پس از مرگ همسر شازده با او زندگي ميكند و "مراد" يكي از پيشكاران سابق پدر شازده كه اكنون عليل و ناتوان است و جيره خود را از شازده دريافت ميكند،اشاره كرد.( ناگفته نماند كه شازده عقيم است و هيچ فرزندي ندارد. او همچنين پيش از مرگش تمامي دارايي آباواجدادي اش را در قمار از بين برده است...)

+ نوشته شده در  جمعه نهم آذر 1386ساعت 5:46  توسط الهام کوشش  | 

        

 خروس

               به قلم ابراهيم گلستان

 

خلاصه داستان:

  داستان خروس، داستان دو مهندس حفاري ست كه در جزيره اي در جنوب كشور اتفاق مي افتد. راوي داستان يكي از آن دو مهندس است. داستان اينگونه آغاز ميشود: مهندسان از محل حفاري به جزيره اي ميروند كه قراراست از آنجا با ماشيني به شركتشان بازگردند. اما به محض رسيدن به جزيره، متوجه ميشوند كه ماشين منتظر آنها نمانده و آنها مجبورند شب را همانجا بمانند. با پيشنهاد "راهنماي" گروه قرار ميشود شب را در خانه بزرگ آن ده كه "حاجي" نامي ست بمانند. (تمامي اين اتفاقات از ديدگاه راوي نقل ميشود) در بدو ورود به خانه حاجي، "راوي" توصيفي دارد ازسردرخانه كه "سر بز"ي ست كه بر روي آن "خروسي" در حال آوازخواندن ميباشد، صداي خروس صدايي عجيب و بلند است! آنها وارد خانه ميشوند و حاجي به استقبالشان ميرود در حاليكه زير لب به خروس ناسزا ميگويد. پس از اينكه آنها به داخل خانه ميروند، حاجي پسربچه اي بنام "سلمان" را به كار بادزدن آنها ميگمارد. "همراه راوي" كه شخصيتي شوخ طبع ميباشد داستان خروس را از حاجي ميپرسد. حاجي كه دائما بالفظ حرامزاده از خروس ياد ميكند ميگويد كه اين حيوان از درون تخمي بيرون آمده است كه حاجي آنرا سهوا در كنار ساعت گذاشته است!!!! و همچنين اضافه ميكند كه اين حيوان هميشه برروي بز ميرود و خرابكاري ميكند و اينكه بالاخره روزي حيوان را خلاص ميكند! پس از خوردن ناهار، درحاليكه همگي در حال استراحت هستند ناگهان همهمه ي مبهمي آنها را بيدار ميكند. بعدا معلوم ميشود كه صداها متعلق به همسايه هايي ميباشد كه خروس را گرفته اند و از حاجي ميخواهند كه بيايد و خروس را خلاص كند! (در اينجا يكي از زيباترين توصيفات كتاب را ميبينيم.) پس از كشمكشهاي طولاني و در گرفتن بحثي ميان راوي و حاجي، خادم حاجي خروس را طوري سر ميبرد كه خون خروس برروي بز سردرخانه ميريزد. راوي كه از ديدن اين صحنه ناراحت ميشود به داخل خانه ميرود و چشمانش براي اولين بار با چشمان سلمان، كه اكنون خطي از اشك از آنها روان است،تلاقي ميكند... شب ازراه ميرسدو تلاشهاي راوي براي رفتن از خانه حاجي بي ثمراست! ضيافتي برپا ميشودو حاجي، راوي، همراهش و راهنما بر روي پشت بام مينشينند و با هم صحبت ميكنند و در حين صحبتشان همگي بجز راوي (كه هنوز بخاطر موضوع خروس ناراحت است) مشروب ميخورند. طولي نميكشد كه راوي به بهانه خستگي از جمع جدا شده و به محل خوابش در بام روبرو ميرود. به رختخواب ميرود درحاليكه ازدور نظاره گر اتفاقات بام روبرو(جايي كه حاجي و بقيه نشسته اند) ميباشد،حال راهنما در اثر زياده روي در خوردن مشروب بد ميشود و به طبقه پايين ميرود... راوي به خواب ميرود و نزديك صبح با صداي خروس همسايه از خواب برمي خيزد! ناگهان متوجه صحنه عجيبي ميشود... كسي در بام روبرو دائما بين بزو پشه بندي كه حاجي درآن خوابيده در رفت وآمد است... ناگهان سربز آتش ميگيرد و به دنبال آن همه از خواب برميخيزند و به درون حياط ميروند. سر بز طوري ميسوزد كه خاموش كردنش امكان ندارد و در همين حين راننده ميرسد و ازآنها ميخواهد كه راه بيافتند، اما راوي اصرار دارد كه بمانند و از حاجي (كه گمان ميكنند به حمام رفته باشد) تشكروخداحافظي كنند. در اين ميانه كه سربز براثر آتش از روي سردر كنده شده و به داخل حياط مي افتد، كسي فرياد ميزند كه حاجي هنوز در پشت بام است!! همگي به آنجا ميروند؛ حاجي درحاليكه دستها و پاهايش را با طناب بسته اند و يك زيرپيراهني را در دهانش چپانده اند، درون پشه بند خود سرتاپا غرق كثافت است! راوي، راننده و همراهش كه با ديدن اين صحنه رفتن را صلاح ميبينند،از خانه خارج ميشوند و به سمت ماشين براه مي افتند. در بين راه راهنما را ميبينند كه در زيرمشت و لگد مردم قسم ميخورد كه كار او نبوده است! آنها بحثي را پيرامون اينكه چه كسي اين كار را كرده است شروع ميكنند... و در همين اثنا از راننده مي پرسند كه چگونه خانه حاجي را پيدا كرده است و او ميگويد از "پسربچه"اي پرسيدم كه در حال دويدن بودو او گفت هرجا آتش گرفته همانجا خانه حاجي ست!! آنها براه مي افتند و صحبتشان در رابطه با شخصيت سلمان شكل ميگيرد و اينكه او چه دليلي براي انجام چنين عملي را داشت!؟! (ناگفته نماند كه وضعيت حاجي در روي پشت بام نيز يكي ديگر از توصيفات بي نظير اين كتاب است.)

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آذر 1386ساعت 19:58  توسط الهام کوشش  | 

 

دوشنبه 14 آبانماه 1386

کتاب : یکلیا و تنهایی او (۱۳۳۴)

از : تقی مدرسی (۱۳۷۶- ۱۳۱۱)

 

 

             يكليا و تنهايي او

                                    به قلم تقي مدرسي

 

     خلاصه داستان:

 

اين داستان، داستان دختر پادشاه اورشليم "يكليا" است كه به علت عشقش به يك پسر چوپان از شهر طرد شده و اكنون در اطراف شهر اورشليم سرگردان است. هنگامي كه يكليا در كناره رود "ابانه" نشسته است و در حال فكر كردن به اتفاقي است كه برايش افتاده، پيرمردي فانوس به دست به او نزديك مي شود. يكليا كه به علت رفتارهاي خشونت آميز پدرش از سرووضع مناسبي برخوردار نيست، با ديدن مرد غريبه قدري خودرا جمع ميكند. پيرمرد در كنار يكليا مينشيند و به او مي گويد كه ميداند كه يكليا كيست! دخترك از او مي پرسد تو كيستي و پيرمرد خودرا "شيطان" معرفي ميكند! او از يكليا مي خواهد كه ماجراي عشقش به چوپان را بازگو كند. دخترك نيز شروع به توصيف رابطه خود و چوپان ميكند كه در نهايت منجربه طردشدن يكليا ازشهر و به دارآويخته شدن پسرك چوپان شده است.هنگامي كه داستان يكليا تمام ميشود، شيطان شروع به تعريف داستان خود ميكند. او مي گويد كه زماني كه اورشليم در اوج زيبايي و مكنت خودش بوده؛ از"يهوه" (كه با لفظ "او" آنرا مي خواند) سه روز مهلت خواسته تا اين شهر را نابود كند و خداوند نيز اين فرصت را به او ميدهد. در آن زمان" پادشاه" اورشليم مردي بسيار مقتدرو متدين بود. داستان اينگونه پيش ميرود كه پادشاه به همراه پسرعموي نيمه ديوانه خود "عسابا" منتظر بازگشت"عازار" ،پسر پادشاه، از جنگ هستند. شبي كه عازار پيروزمندانه از نبرد باز ميگردد؛ تمامي بزرگان شهراز جمله خود پادشاه براي خوشگذراني به بيرون از اورشليم ،جايي كه سپاه پيروز اتراق كرده است،ميروند. عازار به استقبال پدر مي شتابد و پس از اداي احترام به پدرش، دختري به نام "تامار" را به او پيشكش ميكند. (در ميانه داستان شيطان، توصيف هايي از يكليا داريم كه گاه گريه ميكندو گاهي سر بر سينه شيطان ميگذارد). تامار با پادشاه ملاقات ميكند؛ به محض ديدن دختر پادشاه دچار يك غليان و آشفتگي روحي ميشود... در همين اثنا خبري ميرسد كه پيامبري (كه بوسيله يهوه باخبر شده است) هشدار داده كه فرستاده اي از سوي شيطان روانه شده تا پايه هاي اورشليم را درهم ريزد! همگي به داخل شهر بازميگردند و دستور داده ميشود كه دروازه هاي شهر به روي هرغريبه اي از جمله تامار بسته شود. پادشاه به قصر بازميگردد در حاليكه پيوسته به تامار مي انديشد. در نهايت پادشاه تسليم وسوسه هاي عسابا شده و تصميم ميگيرد كه براي آوردن تامار به داخل شهر اقدام كند. به محض حضور تاماردرشهراولين نشانه هاي عذاب يهوه ظاهر ميشود. هنگامي كه پادشاه با تامار در حال گفتگوست، موبد بزرگ سراسيمه به درون قصر مي آيد و به او ميگويد اولين نشانه هاي خشم خداوند در قالب رعدوبرق ظاهر گرديده و از او خواهش ميكند كه تامار را به بيرون از شهر بفرستد!!! پادشاه در ابتدا قبول نميكند... اما عذاب شديدوشديدتر ميشود و مردم شهر همگي هراسان به درگاه شاه مي آيند تا از او بخواهند كه تامار را از شهر بيرون كند. پادشاه با مردم شهرش صحبت ميكند و از آنها مهلت ميخواهد، پس از يك جدال فكري طولاني شاه تصميم ميگيرد كه به صلاح ملتش عمل كندو تامار را از اورشليم بيرون كند. تامار سوار بر كجاوه اي از شهر بيرون ميرود و شب وحشت و ظلماني اورشليم به روزي زيبا و آفتابي تبديل ميشود... پادشاه درحاليكه در بالاي بلندترين برج قصر ايستاده و به دوردست خيره شده است؛ به تامار مي انديشد . يهوه به فرشتگانش دستور ميدهد تا بالهاي رحمتشان را بر سر پادشاه بگشايند اما پادشاه همچنان تنها بر روي برج ايستاده است... در اينجا داستان شيطان تمام ميشود. صبح نزديك است، شيطان برمي خيزد و براي رفتن آماده ميشود، يكليا از او ميخواهد كه همراهش برود ولي شيطان اجازه نميدهد و در حاليكه قدم برروي آبهاي "ابانه" مي گذارد از يكليا دور ميشود. خورشيد در حال طلوع است و يكليا تنها بر روي چمن هاي كنار رودخانه دراز مي كشد...

 

چکیده ی مطالب عنوان شده در جلسه

تقی مدرسی پایه گذار ادبیات اسطوره ای در نثر و ادبیات فارسی در 1375 به علت سرطان ( یا شاید مشکل کلیوی ) در امریکا در گذشت . همسر وی آن تایلر از نویسندگان بزرگ امریکایی ست . تقی مدرسی از پایه گذاران مرکز تحقیقات بیماری های نوزادان نیز می باشد .

کتاب " یکلیا و تنهایی او " در سال 1333 نگاشته و در سال 1334 به چاپ رسید و در سال بعد به عنوان بهترین داستان بلند توسط نشریه ی سخن برگزیده شد .

در 1333 که نویسندگان به نوعی تحت فشار نیروهای چپی توان گریز از زمان را نداشتند  و نیز با وارد شدن در مسائل سیاسی اجتماعی ِ روز ادعای روشنفکری مینمودند این کتاب نوعی جسارت از سوی مدرسی محسوب میشود چرا که وی به هیچ وجه درگیر مسائل تاریخی ِ دوران خود نشده . فاصله ی نویسنده از دوران خود عامل توجه روشنفکران به کتاب بود .

کتاب " یکلیا و تنهایی او " به بیان تقابل همیشگی بین خیر و شر می پردازد . کتاب " ملکوت " ِ بهرام صادقی از جمله الگو برداری های موفق از این کتاب است .

نگاه مدرسی نگاهی اسطوره ای ست با برداشتی زیبا از عهد عتیق همراه با نثری محکم و منظم . نگاه او نافذ است . دیدی جامعه شناسانه بر مبنای اسطوره های کتاب مقدس است .

جریان کتاب تنها در طی دو روز و یک شب اتفاق می افتد ، همچون ملکوت .

نکته ی جالب دیگر قابل ذکر تایر پذیری از ادبیات غرب است : بیان یک داستان ِ دیگر در دل داستان ِ اصلی . برخی حتی معتقدند که این کتاب حاوی سه داستان در سه زمان متفاوت اما شبیه به هم است .

زبان این اثر با استفاده از یک سری واژگان خاص و با الگو برداری از نثر عهد عتیق  باعث تداعی نوعی تحکیم در ذهن خواننده می شود . ( نوعی تحکیم خشک اما زیبا ) . در این کتاب یکلیا و شیطان در کنار هم قرار می گیرند . شیطان که رانده شده از درگاه الهی است  و یکلیا که طرد شده از بارگاه پادشاه زمینی ِ آن زمان است .  نویسنده در تقابل میان شیطان و یهوه ( خدای قهر و انتقام تورات ) به شکلی نا محسوس طرف شیطان را میگیرد . که این البته نوعی الحاد نیست که نوعی عصیان عرفانی ست در برابر مشیت الهی . چون شیطان از اراده ی الهی سر خورده است . 

در این داستان شیطان بارها  ( از زبان عسابا ) به یکلیا اشاره میکند که فرزند آدم باید از زیبایی های زندگی لذت ببرد . 

در داستان یهوه ، خدای قهر و انتقام ، سر انجام میکاه و سرزمین او رحمت می فرستد چرا که پادشاه اسرائیل ، میکاه ، از فرمان ِ وی سرپیچی نمیکند .

توصیفات ِ کتاب که در آن موجودات گناهکار در تقابل با موجودات بی گناه هستند ، بوی کهنگی عجیبی دارد که در نثر فارسی نثری بی نظیر به شمار میرود .

در این داستان در ابتدا یکلیا در مقابل چوپانان ِ بی گناه ، میکاه در مقابل تامار گناهکار به تصویر کشیده شده اند .

مدرسی معتقد است که تاریخ توالی حوادث تکرار شونده است ( همانطور که شیطان  برای یکلیا داستان میکاه را میگوید و در داستان میکاه از قوم لوط سخن به میان می آورد و این سه داستان دور محور گناه کار و بی گناه می چرخد )

تم اصلی کتاب و حوادث آن عزلت و تنهایی انسان است که میخواهد به سوی خدا برود . 

عسابا در این داستان میتواند معاول دون ژوان ادبیات غرب باشد .

میکائیل بورگاکوف در کتابش " مرشد و مارگریتا " ( به ترجمه ی عباس میلانی ) چهره ای خوشایند و دلنشین از شیطان عرضه می کند . شیطان موجودی ست که تنها به سراغ انسانهای بی پناه می رود و از آنها انتقام میگیرد و به انسانهای خوب در نهایت شگفتی و ناباوری کمک میکند .

 

برای مطالعه بیشتر در مورد تقی مدرسی و آثارش رجوع شود به کتاب " شناخت نامه ی تقی مدرسی " از آقایان علی دهباشی و مهدی کریمی که توسط نشر قطره به چاپ رسیده است .

 

به جهان داستانى تقى مدرسى
سه مايل مانده به رودخانه اشك

سید حسن فرامرزی ، شرق


تقى مدرسى (۱۳۷۶- ۱۳۱۱) كار نويسندگى اش را در دهه سى با انتشار رمان يكليا و تنهايى او (۱۳۳۴) آغاز كرد. داستانى كه هر چند اولين تجربه نويسنده بود اما او را به عنوان چهره اى شاخص در ادبيات آن سال ها معرفى كرد . پس از آن مدرسى به قصد ادامه تحصيل به آمريكا رفت، با آن تايلر نويسنده و زبان شناس آمريكايى ازدواج كرد و براى هميشه در آمريكا ساكن شد. در دهه چهل (۱۳۴۴) رمان شريفجان شريفجان را نوشت. در سال ۱۳۶۴ رمانى به زبان انگليسى و با عنوان كتاب آدم هاى غايب نوشت كه در سال ۱۳۶۸ به زبان فارسى منتشر شد. آخرين رمان تقى مدرسى با نام آداب زيارت در سال ۱۳۶۸ در ايران چاپ شد.    


با يك مقدمه آغاز مى كنم. مقدمه اى در اثبات اين ادعا كه روند داستان نويسى تقى مدرسى شامل دو دوره متفاوت است و مهاجرت تقى مدرسى نيز معيار و مرز جداكننده اين دو دوره از يكديگر است. تقى مدرسى به سال ۱۳۳۴ اولين اثر خود را منتشر مى كند، رمانى با عنوان يكليا و تنهايى او كه با نوعى نگاه اسطوره وار و برداشتى از داستان هاى عهد عتيق، زبانى توصيفى، محكم و زيبا و نيز روايتى منظم و منسجم نوشته شده است. نويسنده در همان ابتداى نويسندگى اش با يك نقطه اوج مواجه مى شود. نقطه اوجى كه نه تنها نام او را در ادبيات سال هاى دهه سى بلكه در كل تاريخ صد ساله داستان نويسى ايران تا به امروز تثبيت مى كند. زمان دقيقاً سال هاى دهه سى است. دهه اى كه در همان ابتداى كار كودتاى ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ را در خود مرور مى كند اتفاقى كه همچنان قلم برخى نويسندگان را با خود درگير مى كند (دكتر نون زنش را بيشتر از مصدق دوست دارد) در همين دهه است كه نويسندگانى نظير بهرام صادقى و غلامحسين ساعدى كارشان را آغاز مى كنند. گلشيرى نيز از همين سال ها (۱۳۳۷) آغاز مى كند. مسلماً نمى توان تاثير اين سال ها (دهه سى) را در شكل گيرى قلم و نگاه اين نويسندگان انكار كرد. قمقمه در نوشته هاى غلامحسين ساعدى، بهرام صادقى و هوشنگ گلشيرى نگاه نقادانه نويسنده نسبت به جامعه و آنچه كه در اطرافش مى گذرد به وضوح مشاهده مى شود. اغلب نوشته ها يا طنزهاى تلخ و گزنده و نيشدار هستند يا نگاهى وهم آلود و جادويى را نسبت به جامعه تصوير مى كنند و يا اين كه چالش ميان روشنفكران و مردم را باعث مى شوند. در هر سه حالت رابطه و حركت همپا و تنگاتنگ نويسنده و اجتماع نمايان است. بهرام صادقى با آن طنز گزنده اش اغلب داستان هايش را (سنگر و قمقمه هاى خالى) تا سال ۱۳۴۰ مى نويسد غلامحسين ساعدى هم شب نشينى باشكوه را در كارنامه اش دارد. گلشيرى هم در همين سال هاى ۱۳۴۲- ۱۳۴۱ به زندان مى رود (مسلماً اين زندان رفتن ها نشان دهنده فعاليت هوشنگ گلشيرى است و ريشه در سال هاى پيش از اين دارد) پس حدسى كه زده مى شود اين است كه جامعه دهه سى ذاتاً يك موضوع بالقوه است براى روشنفكران آن زمان تا به آن بپردازند و آن را بنويسند. تقى مدرسى يكليا و تنهايى او را در سال ۱۳۳۴ (يعنى دو سال پس از كودتاى ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲) مى نويسد، اثرى كه كليتى جهان- انسان شناختى را فارغ از هرگونه نگاه جامعه شناختى در قالب موضوعى بر مبناى اسطوره هاى كتاب مقدس (عهد عتيق) روايت مى كند، آن هم در سال هايى كه جامعه ايران همواره در حال تغيير و تحول بوده است و مى توانست موضوع ها و مضمون هاى متعدد و متنوعى را به هنرمند و روشنفكر زمانه اش پيشنهاد كند. با همه اين احوال تقى مدرسى به دور از تمام اين اتفاق ها و جدال ها يكليا و تنهايى او را مى نويسد. مسلماً مقصودم ايراد گرفتن از مدرسى نيست كه مثلاً چرا به جامعه و مشكلات زمانه اش نپرداخته است يا اين كه چرا در يكليا و تنهايى او، نويسنده تعهد اجتماعى ندارد. هدفم تنها نگاهى شايد ريشه شناختى و جريان شناختى به روند داستان نويسى و اصلاً بررسى مسير و شيوه شكل گيرى نگاه نويسنده به مقوله داستان (چه در فرم و چه در محتوا) در دوران داستان گويى اش است. يكليا و تنهايى او از نظر موضوع محتوا و فرم نشان دهنده جسارت تقى مدرسى است، همان جسارتى كه بورخس هم در آثارش از خود نشان مى دهد. با وجود آن كه آن همه جدال هاى سياسى و اجتماعى در آمريكاى لاتين وجود دارد (موضوع هايى بالقوه كه ذهن نويسندگانى نظير كارلوس فوئنتس، ماريوبارگاس يوسا و حتى ماركز را با خود درگير مى كند) به اسطوره ها پناه مى برد و از دشنه ها و هزارتوها مى نويسد. مدرسى هم در حالى كه در جامعه دهه سى با آن همه فراز و فرود حضور دارد جسارتى از خود نشان مى دهد كه نام او را براى هميشه در ادبيات ايران تثبيت مى كند (در مورد جسارت تقى مدرسى در قسمت هاى بعدى مطلب بيشتر شرح مى دهم )بهتر است سال هاى دهه پنجاه را در نظر بگيريم؛ انقلاب ۱۳۵۷ در حال اتفاق افتادن است. زمانى كه انقلاب شكل مى گيرد و جامعه تحولى را در خود تجربه مى كند رضا براهنى رمان رازهاى سرزمين من را مى نويسد، بزرگ علوى داستان موريانه را منتشر مى كند و اصلاً ناخودآگاه و قلم اغلب قلم به دست ها و هنرمندان به نوعى با انقلاب ۱۳۵۷ درگير مى شود و هر كدام به شيوه خود به تحليل آن مى پردازند (اين حالت در مورد جنگ تحميلى هم مشاهده مى شود). حالا فرض بگيريد كه در همين سال ها نويسنده اى اثرى نظير يكليا و تنهايى او را با آن معمارى معناشناختى و موضوع متفاوت (با زمانه) بنويسد. مسلماً اين كار نشانه جسارت يك فرد در تقابل با يك جمع است. دوران اول نويسندگى تقى مدرسى را در همين رمان يكليا و تنهايى او مى دانم البته ناگفته نماند كه نمى دانم اگر تقى مدرسى در حد فاصل سال هاى انتشار يكليا و مهاجرتش به آمريكا اثر ديگرى مى نوشت به شيوه اولين اثرش آن را پرداخت مى كرد و يا اين كه با ساختمان زبانى شيوه روايى و جنسيت موضوعى دوره دوم نويسندگى خود اثر را پيش مى برد؟ در نهايت پس از اين كه تقى مدرسى يكليا و تنهايى او را مى نويسد به آمريكا مى رود و همان طور كه گفته شد براى هميشه در آمريكا اقامت مى كند. بنابراين تقى مدرسى يك نويسنده مهاجر است اما مدرسى در وطنش آغاز به نوشتن كرد. پس مسلماً با فضاى فرهنگى سياسى و اجتماعى آن سال ها آشنايى دارد و همين آشنايى و ذهنيت او است كه قلم مدرسى را در آفرينش باقى آثارش در دوران مهاجرت و اقامت او در آمريكا با خود درگير مى كند. يعنى دقيقاً مسيرى متفاوت با آنچه كه در آفرينش يكليا و تنهايى او در پيش گرفته بود. با توجه به اين نكته آيا بايد تقى مدرسى را يك نويسنده نوستالژيك به حساب بياوريم و يا اين كه بگوييم او هم گرفتار غم غربت شده است؟ به هر حال هر سه اثر او (شريفجان شريفجان، كتاب آدم هاى غايب و آداب زيارت) پيوند نمايان ترى را با جامعه برقرار مى كنند. تقى مدرسى هم در فرم و هم در محتواى هر سه اين آثار به كلى با رمان يكليا و تنهايى او فاصله مى گيرد و اصلاً ادبيات ديگرى را تجربه مى كند. زبان شيوه روايى معمارى و نظام متن ها و نيز موضوع و محتواى داستان ها همگى در تقابل با اثر اول نويسنده حرف ديگرى را مى زنند. براى همين ترجيح مى دهم تا روند داستان نويسى مدرسى را بر مبناى دو دوره متفاوت تعريف كنم: دوره اول داستان گويى مدرسى تنها شامل يك اثر (يكليا و تنهايى او ۱۳۳۴) و دوره دوم نويسندگى او شامل سه اثر (شريفجان شريفجان ،۱۳۴۴ كتاب آدم هاى غايب ۱۳۶۴ و آداب زيارت ۱۳۶۸) مى شود.  


الف- نگاهى به دوره اول داستان نويسى تقى مدرسى


يكليا و تنهايى او ماجرايى است كه در يك شب اتفاق مى افتد. دخترى از نسل پادشاهان اسرائيل به نام يكليا به واسطه عشقى به چوپان پدرش پيراهن دريده شده و از اسرائيل طرد مى شود. يكليا در كنار رودى دراز مى كشد، پيرمردى از راه مى رسد. با ورود پيرمرد بدنه اصلى داستان آغاز مى شود. پيرمرد كه همان ابليس است با يكليا صحبت آغاز مى كند و از رنج او مى پرسد. اين صحبت يك شب طول مى كشد. با طلوع خورشيد شيطان يكليا را به حال خودش مى گذارد و او را ترك مى كند، همان طور كه مشخص است داستان برداشتى از اسطوره هاى كتاب مقدس است. علاوه بر موضوع، فرم و ريخت داستان نيز اين مسئله را تاييد مى كنند. زبان اثر با گزينش واژه هايى خاص نوعى تحكم را در ذهن تداعى مى كند، همان تحكمى كه در بار معنايى واژه هاى كتاب مقدس نيز مشاهده مى شود:
(
ناگهان مجلس در سكوتى خشك شد. همه عسابا را نگاه مى كردند و او كه تا آن وقت هنوز به حال خميده در مقابل پادشاه قرار داشت آهسته سر بلند كرد و بر پاى خود ايستاد و نگاهى به دور ميدان انداخت. وقتى كه همه چيز را در حال سكوت و تزلزل ديد، دستش را رو به زمين گرفت و گفت: اين است آنچه كه روى زمين مى گذرد. عازار بگو تا مار بر ما وارد شود/ (يكليا و تنهايى او)
(
تمامى اوامرى را كه من امروز به شما مى فرمايم حفظ داشته، به جا آوريد تا زنده مانده، زياد شويد و به زمينى كه خداوند براى پدران شما قسم خورده بود داخل شده، در آن تصرف نماييد/ (كتاب مقدس، سفر تثنيه، باب هشتم) در واقع زبانى كه مدرسى براى اثرش در نظر مى گيرد براساس زبان كتاب مقدس الگوبردارى شده است، زبانى كه با توجه به وظيفه اى كه برعهده دارد تحكم و قطعيت را در ذات خود پلمب مى كند. كتاب مقدس، كتابى از آسمان است سرشار از تذكرها، فرمان ها، نهى كردن ها و به يادآوردن ها تا انسان آن را بخواند. بنابراين براى انجام اين وظيفه نوعى تحكم را در زبان خود پيش مى گيرد. مدرسى هم با الگوبردارى از اين زبان در راستاى روايت داستانى كهن و شكل گرفته بر مبناى قصه هاى كتاب مقدس ناخودآگاه اين تحكم را در اثر خود باعث مى شود. روايت اثر نيز قابل توجه است؛ روايتى كه با كمى اغراق مى توانم بگويم هزار و يك شبى است. به اين ترتيب كه ابليس و يكليا يكديگر را ملاقات مى كنند. پس از آن كه يكليا ماجراى عشقش را به ابليس مى گويد ابليس سرگذشت پادشاهى را تعريف مى كند از ساليان گذشته كه در همان قصرى زندگى مى كرده است كه پدر يكليا در آن زندگى و حكومت مى كند. پس مى بينيم كه يك حكايت در دل حكايت ديگر شكل مى گيرد. در حكايت دوم نيز حكايت ديگرى اتفاق مى افتد كه البته در حد يك يا دو صفحه است. گفتم كه روايت يكليا با كمى اغراق مى تواند شبيه هزارويك شب باشد. به اين دليل كه اگر مدرسى اين شيوه را در داستان دنبال مى كرد و همين طور چند حكايت ديگر را هم در دل يكديگر جاى مى داد هزارويك شبى بودن روايت مدرسى برجستگى نمايان ترى را نشان مى داد. به هر حال مدرسى اين حالت را تا سه حكايت ادامه مى دهد. مدرسى براى ارائه يك روايت كهن يك هارمونى خاص را انتخاب مى كند. هارمونى اى كه از نظر روايى، زبانى و نيز مسائلى نظير زمان و مكان و پرسوناژها نگاهى كهن گرا را بروز مى دهد اما معيار معناشناختى اثر معيار الهى است يعنى آنچه كه در اتفاق ها و داستان اثر حكم مى كند معيارى بر مبناى اصول عهد عتيق است. دستورها و اوامرى كه يهوه بر بشر حكم كرده است معيار و تعيين كننده نهايى در معناى داستان اثر است. اگر يكليا را پيرهن مى درند بر مبناى معيارهاى عهد عتيق است. از طرف ديگر يكى از مضامين اصلى و شكل دهنده متن بحث گناهكار بودن و بى گناه بودن است. در بدنه اصلى متن يكليا موجودى گناهكار است اما چوپان هايى كه كنار رودخانه ابانه حضور دارند بى گناه هستند. در حكايت دوم هم به همين ترتيب است. اگر پادشاه زن شيطان صفت را به اسرائيل راه دهد مرتكب گناه مى شود و عذاب الهى بر آنها خواهد آمد. همين تفاوت ميان گناهكار بودن و بى گناه بودن عامل طرد شدن يكليا مى شود. با توجه به اين دو مقوله مى توانم نتيجه بگيرم كه آدم هاى رمان يا خوب (بى گناه) هستند و يا چهره اى بد (گناهكار) را به تصوير مى كشند. مخاطب از همين روزنه مرز ميان گناهكار و بى گناه را تشخيص مى دهد اما بايد توجه كنيم كه تقى مدرسى از جايگاه يك انسان مدرن به اين مضمون نگاه مى كند يعنى روزنه دومى هم در متن شكل مى گيرد كه شايد به نقد تحليلى (يا در واقع تحليل معناى دوم متن) بينجامد مخاطب به هنگام مطالعه داستان صرفاً با روزنه اول برخورد مى كند. مسائلى از اين قبيل كه در داستان چه اتفاقى مى افتد و چرا يكليا طرد مى شود ذهن مخاطب را با خود درگير مى كند اما به محض استقرار در روزنه دوم چالشى متفاوت را مشاهده مى كند. چالش را اين گونه بررسى مى كنم: شايد اين حدس درست باشد كه يكليا همان آقاى مورسو در بيگانه آلبركامو است. يكليا يك انسان مطرود است بيگانه اى در جمع كه از جمع طرد مى شود. طرد شدن يكليا (طرد شدن در متن تقى مدرسى) در عينيت اتفاق مى افتد. آقاى مورسو نيز يك انسان مطرود است. مسلماً او هم يك بيگانه در جمع است شايد تنها به اين خاطر كه بر مرگ مادرش نمى گريد يك فرد (نگريستن و گناهكار بودن) در تقابل يك جمع (گريستن و بى گناه بودن) قرار مى گيرد. يكليا همان آقاى مورسو در بيگانه آلبركامو است با اين تفاوت كه يكليا درد دل مى كند و يا در واقع كسى هست كه توانايى همذات پندارى با يكليا را دارد و با او صحبت مى كند. در حالى كه آقاى مورسو هرچه بيشتر زندگى مى كند بيشتر منزوى مى شود. براى همذات پندارى با يكليا چه كسى بهتر از شيطان است؟ ابليس نماد گناه و طرد شدگى و شكست است، يك اتوپياى رذل كه او هم مطرود است. براى همين ابليس از خودش مى گويد. گفت وگويى ميان بدى اول (ابليس) و بدى ديگر (يكليا) شكل مى گيرد و يك اينهمانى در متن اتفاق مى افتد يك اينهمانى ميان ابليس و يكليا كه شايد به همين دليل است كه يكليا سر بر شانه ابليس مى گذارد و آغاز به گريستن مى كند. آنچه كه در روزنه اول متن شكل مى گيرد داستان همين اينهمانى است. ابليس از تاريخ كمك مى گيرد تا براى يكليا قصه ديگرى از طردشدگى انسان تعريف كند اما از روزنه دوم و نگاه از زاويه اى ديگر نقد جهان _ انسان شناختى تقى مدرسى بهتر مشاهده مى شود (همان چالش دوم). خورشيد طلوع مى كند و ابليس يكليا را به حال خودش مى گذارد و او را ترك كند. بنابراين يكليا نيز براى هميشه مطرود باقى مى ماند و بى هيچ تفاوتى (در تقابل با آقاى مورسو) به ناگزير تا پايان به انزواى خودش ادامه مى دهد. ابليس تنها يك بهانه است، بهانه اى براى آنكه تقى مدرسى انزواى بشريت را با برش هايى به گذشته و تاريخ مورد مطالعه قرار دهد. انزوا همان مفهومى است كه مدرسى قصد تامل در آن را دارد. در واقع نويسنده ترجيح مى دهد به جاى آنكه به مسائل روز جامعه بپردازد كليتى فلسفى و جهان _ انسان شناختى را در قالبى اسطوره اى مورد تحليل قرار دهد، انزوايى كه شايد بعد از ابليس طرد شدن آدم را باعث مى شود و بعد هم دامن قابيل و يكليا را مى گيرد. بار ديگر به مقدمه ام برمى گردم. براى پاسخ به اين سئوال كه چرا مدرسى اين قالب (اسطوره) را براى اثرش انتخاب مى كند و اصلاً چرا به تحليل مسائل روز جامعه نمى پردازد باز هم تكرار مى كنم كه هم دهه بيست و هم دهه سى بسترى پرجنب و جوش و پرحادثه را در خود پرورش داده اند. دهه بيست انتقال دولت از رضاخان به محمدرضا را در خود دارد. ابتداى دهه سى هم كه كودتاى ۲۸ مرداد است و الى آخر. شرايط سياسى، اجتماعى و فرهنگى نامساعد بوده است. يكليا و تنهايى او مى تواند هم نشانه جسارت فردى نويسنده باشد و هم نشانه ديگرى از همين شرايط نامساعد جامعه باشد. نويسنده با نوشتن اين رمان به شكلى از جريان هاى ادبى زمانه اش فاصله مى گيرد و به عنوان يك نويسنده مستقل عمل مى كند، همان حالتى كه براى تقى مدرسى پيش مى آيد اينكه اصلاً مدرسى در دهه سى نگاهى فرم گرا به مقوله داستان دارد خود داراى ارزشى است. يكليا و تنهايى او در شيوه روايى خود (البته به غير از حكايت دوم كه باز هم با دقت بيشترى مى توانيم عدم اغراق و برجسته نمايى اين شاخصه ها را در كليت متن مشاهده كنيم) نه گره افكنى، نه اوج و فرود و نه گره گشايى دارد. اصلاً پتانسيل متن به گونه اى است كه ذات رمان چنين مسائلى را نمى طلبد. آنچه كه در ادبيات زودگذر، عامه پسند، كليشه اى و يا اصلاً ادبيات آن زمان (چه كليشه اى و چه خلاقانه) مشاهده مى شود استفاده اغلب نويسنده ها از همين گره گشايى ها و گره افكنى ها و اوج و فرودها است. تقى مدرسى در اولين اثر خود تا حدى با فاصله گرفتن از اين مسائل حركتى فرم گرا را از خود بروز مى دهد. در مورد محتواى رمان پيشنهاد كردم تا از دو روزنه به اثر نگاه شود. مدرسى به خوبى هر دو روزنه را در رمان تعريف مى كند. روزنه اول آنچه كه مخاطب را در وهله اول با داستان درگير مى كند و روزنه دوم نگاه فلسفى و نقادانه مدرسى به مفهومى كلى (انزوا و طردشدگى انسان) است. مى بينيم كه تقى مدرسى هم در فرم و هم در محتوا نسبت به زمانه اش شيوه اى كاملاً متفاوت را نمايش مى دهد و ظاهراً به نظر مى رسد كه مدرسى در نوشتن اين اثر به نوعى تعهد اجتماعى را كنار مى گذارد و نوعى فلسفه